|
حكايات و طنز هاي شيرين ملا نصرالدين صحفه ۹۰
سبب گريه |
روزي ملا با زنش سر دسترخوان نشسته بودند. زن ملا قاشقي از آش داغ كه پيش رويش بود به دهان گذاشت و از بس گرم بود اشك در چشمش پر شد. ملا سبب گريه اش را پرسيد زن جواب داد: يادم آمد كه مرحومه مادرم اين آش را خيلي دوست ميداشت و به اين سبب گريه بر من مسلط شد. بعد ملا شروع به خوردن كرد. اتفاقا از داغي آش چشم او هم اشك آلود شد. اين دفعه زن پرسيد: شما چرا گريه كرديد؟ ملا جواب داد: من هم به ياد مرحومه مادرت افتادم كه مثل تو دختر بدجنسي را بلاي جان من كرد |
|
پالان به جاي بالاپوش |
روزي ملا با الاغ خود از صحرا ميگذشت، خواست تجديد وضو نمايد. بالاپوش اش را بيرون آورده و روي الاغ انداخت و براي وضو گرفتن به طرف جوي آب رفت. دزدي از انجا ميگذشت و بالاپوش را ربود. ملا برگشته بالاپوش را نديد. پالان الاغ را برداشته به دوش گرفت و به الاغ گفت: هر وقت بالاپوش مرا دادي من هم پالانت را پس ميدهم |
|
كار ملا |
ملا از عتبات برگشته بود. شخصي كه به ديدنش رفته بود از او پرسيد: ملا در بغداد روز ها چه ميكردي؟ ملا گفت: عرق |
|
زائيدن ديگ |
ملا ديگي از همسايه خود به عاريه گرفت. فرداي آنروز ديگچه اي در درون آن گذاشته و به همسايه برد. همسايه پرسيد: ديگچه از كجا آمد؟ ملا گفت: ديگ شما حامله بود. ديشب زائيد. و اين بچه آن است. همسايه خوشحال شده، آنرا گرفت و رفت. چند روز بعد ملا باز هم همان ديگ را عاريه گرفت. مدتي گذشت پس نداد. همسايه به سراغ ديگ آمده و آنرا از ملا طلب نمود. ملا گفت: سر شما به سلامت باشد. دو روز قبل ديگ شما فوت كرد. همسايه گفت: تا به حال شنيده نشده كه ديگ بميرد. ملا جواب داد: پس اينطور شنيده بودي كه ديگ ميزايد اما مردنش را نشنيده بودي. پس بدان ديگي كه چوچه بدهد ممكن است سر زا هم بميرد |
|
صفحه بعدي |
|