|
حكايات و طنز هاي شيرين ملا نصرالدين صحفه ۵۳
چابك سوار |
در مجلسي سخن از چابك سواري و زرنگي بود. هر كس واقعه اي كه مربوط بر فعاليت و زرنگي اش بود را شرح ميداد. نوبت به ملا رسيد. او گفت: در سابق خيلي چابك و زرنگ بودم. يك روز در ميدان گاه اسپ بسيار شروري را آورده بودند كه هر كس به او نزديك ميشد با لگد او را دور ميكرد. من آن زمان جوان بودم. دامن بر كمر زده و چرخي دور اسپ زدم... در اين اثنا دو نفر از رفقاي جواني ملا كه از چگونگي حال او آگاه بودند وارد مجلس شدند. ملا با ديدن آنها حرفش را اينطور تمام كرد: ولي هر چه به خود دل دادم، جرئت نزديك شدن به او را در خود نيافتم |
|
دليل منطقي |
روزي ملا دو سبد انگور روي خرش گذاشته به شهر ميامد. جوان هاي محل جلوي او را گرفته گفتند: ملا به ما انگور نميدهي؟ ملا جمعيت را از نظر گذرانده و ديد اگر به هر كدام يك خوشه انگور بدهد چيزي باقي نميماند. لذا يك خوشه بيرون آورده به هر يك دو حبه انگور داده و گفت: چون غرض چشيدن است مزه يك حبه با يك خوشه انگور يكي است و بين كم و زياد آن هم فرقي نيست |
|
تاثر ملا |
زن ملا مرد، ولي چندان اثري در او نكرد و چندان متاسف به نظر نميامد. ولي خرش كه مرد تا چند روز ملا را كسي شاد نديد. دائم اندوهگين بود. دوستانش كه هميشه او را شاد ميخواستند براي تسليت به او جمع شده گفتند: خودت سلامت باشي چقدر غصه مال دنيا را ميخوري؟ و يكي ديگر گفت: با اينكه مدتي نيست عيالت فوت شده از مرگ او چندان متاثر نشده اي ولي براي خرت اين همه غم چه سبب است؟ ملا گفت: برادر، زنم كه مرد همسايه ها و دوستان كه ميامدند تسليتم داده و ميگفتند غصه نخور بهتر از او برايت پيدا ميكنيم ولي خرم كه مرد هيچ كس چنين وعدي اي به من |
|
صفحه بعدي |
|