|
حكايات و طنز هاي شيرين ملا نصرالدين صحفه ۴۳
بوي آش |
ملا در خانه نشسته بود و آرزو ميكرد ايكاش يك كاسه پر از آش گرم موجود بود و او آنرا ميخورد. در همان وقت دروازه خانه به صدا در آمد. ملا در را گشود و پسر همسايه را ديد. پسر همسايه در حاليكه كاسه خالي اي را در دست داشت به ملا گفت: مادرم سلام رسانيده و گفته اگر آش پخته ايد قدري هم به ما بدهيد. ملا سرش را جنبانيد و گفت: كار دنيا چقدر عجيب است همسايه ها بوي آرزوي آش را هم استشمام ميكنند |
|
دزد را پيدا كنيد |
وقتي ملا از دهي عبور ميكرد دزدي آمد و خورجين الاغش را ربود. ملا پس از نيم ساعت متوجه جريان شد و فرياد زد و خطاب به اهالي محل گفت: زود دزد خورجين را پيدا كنيد وگر نه كاري را كه نبايد بكنم خواهم كرد. دهاتي هاي ترسو بلافاصله شروع به جستجو كرده و خورجين را از دزد مزبور گرفته و پس به ملا دادند و يكي از آنه از ملا پرسيد: خوب حالا كه خورجينت پيدا شده بگو اگر نميافتيم چه ميكردي؟ ملا سرش را جنبانيد و در حالي كه سوار بر الاغش ميشد تا از آنجا برود گفت: هيچ..... گليمي را كه در خانه داشتيم پاره ميكردم و خورجين ديگري از آن درست ميكردم |
|
ساعت ملا |
ملا ساعتي داشت كه سالهاي سال خوب كار كرده بود ولي ناگهان يكروز خوابيد و ديگر به كار نيفتاد. ملا ساعت را برداشته و به نزد مرد ساعت سازي رفت و آنرا به وي داد تا درست كند. ساعت ساز در ساعت را باز كرد و ناگهان مگسي كه مرده و در داخل ساعت زنداني شده بود بيرون افتاد. ملا سرش را تكان داد و با حيرت گفت: عجب... پس ماشينچي ساعت مرده بود كه ديگر كار نميكرد |
|
صفحه بعدي |
|