|
حكايات و طنز هاي شيرين ملانصرالدين صحفه ۳۶
الاغ فروختن ملا |
يكروز ملا نصرالدين الاغ خويش را براه انداخته و به طرف بازار به حركت در آمد تا آنرا بفروشد و الاغ ديگري خريداري نمايد. اما همينطور كه به طرف شهر حركت ميكرد پاي الاغ در جايي فرو رفته و در ميان جايي كه پر از آب گل آلود بود افتاد. ملا به سرعت خرش را از ميان گودال بيرون كشيد و خواست به راهش ادامه بدهد اما در همان وقت متوجه شد كه دم الاغ كثيف و گل آلود است. او پيش خود فكر كرد هرگز كسي راضي نميشود الاغي را كه دمش كثيف و گل آلود است خريداري كند. پس چاقويش را از جيب خارج ساخته و دم الاغ را بريد. و در خورجين روي آن نهاد و به سوي شهر به حركت در آمد. در بازار شهر مردي الاغ ملا را ديد و پسنديد و خواست آنرا خريداري كند ولي ناگهان متوجه دم بريده حيوان شده و گفت: آه..... من اين الاغ را نخواهم خريد. ملا پرسيد. براي چه؟ مرد جواب داد: براي اينكه دم ندارد و الاغ بي دم به درد نميخورد. ملا به تندي گفت: تو معامله را تمام كن دم الاغ در خورجين است |
|
وقتي عزرائيل آمد
|
ملا روزي حالش سخت وخيم شده و به بستر بيماري افتاده بود. زنش را به بالاي سر خويش فرا خوانده و گفت: زن خواهش ميكنم كه بهترين لباسهايت را بپوش و صورت ات را نيز آرايش كرده و بيا در كنار من بنشين. زن ملا با حيرت به صورت شوهرش نگريست و گفت: يعني چه..... حال تو آنقدر بد است كه نزديك به مردن ميباشي آنوقت دلت ميخواهد كه من خوشحال باشم و آرايش كنم و بهترين لباسهايم را بپوشم. ميخواهي مردم بگويند از مردن تو خوشحال هستم. ملا در همان حال بيماري لبخندي زد و گفت: نه زن عزيز... من ميخواهم تو زيبا و آراسته باشي تا چنانچه عزرائيل براي گرفتن جان من آمد از تو خوشش بيايد و به عوض من تو را با خودش ببرد |
|
خانه ملا
|
ملا مالك نصف خانه اي بود. روزي دلالي را طلبيده گفت: اگر بتواني نصف خانه مرا بفروشي نيمهً ديگر را ميخرم كه تمام خانه مال من شود |
|
صفحه بعدي |
|