صفحــــــــــــــــــــــــات
حكايات و طنز هاي شيرين ملانصرالدين صحفه ۵

بچه ملا

يكروز ملانصرالدين وارد اطاق بچه كوچكش شد و ديد كه او در حال گريه كردن است. ملا ناراحت شد جلو رفت و دستي بر سر بچه اش كشيد و گفت: براي چه گريه ميكني؟ بچه ملا همانطور گريه كنان گفت: هيچي پدرجان .... تنها بودم و براي خودم قصه ميگفتم ولي در قصه ام ديو داشت ترسيدم بيايد مرا بخورد




ملا و مرد مست

يكشب ملا به طرف خانه اش ميرفت كه مرد مستي به وي تصادف كرد. ملا برگشت و گفت: احمق مگر كور استي كه آدم به اين بزرگي را نمي بيني؟ مرد مست در حالي كه از مستي پس و پيش ميشد گفت: اتفاقا به جاي يكي دوتا ميبينم. ملا گفت: خوب پس چرا با من تصادف ميكني؟ مرد مست گفت: چون من ميخواستم از وسط شما دوتا رد بشوم




ملا و مرد ديوانه

روزي ملا نصرالدين از كنار حوض مسجدي كه پر از آب بود ميگذشت. مردي را ديد كه در كنار حوض نشسته و قوطي گوگردي در دست دارد به زير آب فرو برده و مشغول آتش كردن است. ملا نزديكتر رفت و پرسيد: برادر چه كار ميكني؟ مرد ديوانه سري جنباند و گفت: يك قران پولم در حوض افتاده و چون پايين حوض تاريك است و نميتوانم آنرا بيبينم گوگرد ميزنم تا روشن شود و پولم را پيدا كنم. ملا فكري كرد و لبخند تمسخر آميزي زد و گفت: عجب آدم ديوانه استي, خوب تو هر چقدر گوگرد را در زير آب بخواهي روشن كني روشن نخواهد شد. ديوانه به تندي پرسيد: خوب جناب با عقل شما ميفرمائيد چه كار بايد بكنم تا زير حوض روشن شود و بتوانم پولم را پيدا كنم. ملا گفت: هان.... تو بايد گوگرد را خارج از آب روشن كني و بعد ار آن به داخل آب فرو ببري تا بتواني سكه ات را يابي



Click here and read Mullah Nasrudin English jokes.
.براي خواندن فكاهي هاي ارسالي خوانندگان به اينجا كليك كنيد
Click Here and Submit Your Joke For Users Submitted Jokes pages.
اين سايت همينجا كليك كنيد Forum براي استفاده از

CopyRight © Afghanfun.com All right Reserved