|
حكايات و طنز هاي شيرين ملا نصرالدين صحفه ۱۷
دروازه مسجد
|
دروازه خانه ملا را دزدان دزديده بودند. ملا هم رفت دروازه مسجد را كند و به خانه آورد. پرسيدند: چرا چنين كردي؟ ملا گفت: دروازه خانه مرا دزد برده و خداوند اين دزد را ميشناسد. خداوند دزد را به من بسپارد و و دروازه خانه اش را پس بگيرد |
|
احمق تر از ملا |
:از ملا پرسيدند آيا احمق تر از خودت ديده ا، گفت بلي, يك روز نجاري را به خانه آوردم تا دروازه اي براي اتاقهايم بسازد. نجار متر با خود نداشت تا اندازه در را بگيرد، اين بود كه دو دست خود را به دو طرف دراز كرده و به اين وسيله اندازه در را معين كرد. او پس از اين كار به همان حالت از خانه خارج شد و در راه مراقب بود با كسي بر خورد نكرده و اندازه دستش به هم نخورد. او در حالي كه سرش را بالا گرفته و به زير پايش توجهي نداشت به طرف دكانش ميرفت كه اتفاقا به داخل چاهي كه در سر راهش قرار داشت افتاد. اما چاه عمق زيادي نداشت. مردم به اطراف چاه جمع شده و گفتند دستت را بالا بياور تا ترا از داخل چاه خارج كنيم. اما مرد نجار گفت: -دستم را نميتوانم بالا بياورم چون اندازه دروازه بهم ميخورد، ريشم را بگيريد |
|
نيروي جواني ملا |
ملا براي چند نفر از دوستانش تعريف ميكرد و ميگفت: من از جواني تا به حال هيچ تغيري نكرده ام و نيرويم همان نيروئي است كه در جواني داشته ام. يكي پرسيد: چطور اين موضوع را دانستي؟ ملا سري جنباند و گفت: -هان... گوش كنيد تا بگويم..... در جواني سنگ بزرگي در خانه ما بود كه من هر چه سعي ميكردم نميتوانستم آنرا از جايش حركت بدهم. چند روز قبل براي آنكه بدانم نيروي جوانيم هنوز سر جايش هست يا نه به سراغ همان سنگ رفتم. ولي هر چه سعي كردم نتوانستم آنرا از جايش حركت بدهم. اين بود كه دانستم از جواني تا كنون نيروي بدني ام هيچ تغيري نكرده است |
|
|
|