|
حكايات و طنز هاي شيرين ملا نصرالدين صحفه ۷۸
صداي پول |
در زمان قضاوت ملا دو نفر نزد او آمدند. يكي ادعا كرد كه اين شخص در خواب بيست دينار از من گرفته حالا پس نميدهد. ملا طرف را خواسته گفت: بيست دينار بده. و پس از گرفتن پول آنها را به هم زده به صدا در آورده و با هر صدا ميگفت: بگير اين يك، اين دو.... و به همين ترتيب تا بيست دفعه پولها را به صدا در آورد و به مدعي صداي آنها را تحويل داد و عين آنها را هم به صاحبش پس داده رو به مدعي كرده گفت: قرض تو ادا شد او هم پولش را از دست نداد حالا به سلامت برويد |
|
گردن بند |
ملا هميشه از دست دو زن خود در عذاب بود. روزي براي جلب محبت و راحت بودن از آزار آنان دو گردنبند خريده هر يك را به يكي از انها داده و اصرار كرد كه ديگري نفهمد. ولي پس از چند روز باز زنانش تصميم گرفتند او را وادار كنند اقرار نمايد كه به كدام يك بيشتر محبت دارد. در اين بين گردن بند به دردش خورده و در جواب آنها گفت: به كسي كه گردنبند داده ام بيشتر علاقه دارم. به اين گفته هر دو زن را راضي كرد بدون آنكه بدانند كه اين جواب مشكل آنها را حل نكرده است |
|
چرا نميخوري |
ملا به سفر ميرفت. در بين راه دچار راهزنان شده كيسه را به باد داد. وقتي كه وارد شهر مقصد گرديد پول نداشت و خيلي هم گرسنه و خسته بود. پيش روي دُكان نانوائي رسيده ايستاد و به تماشاي نانها مشغول شد. و از نانوا پرسيد. اين دكان متعلق به خودت است؟ نانوا جواب داد: بلي همه اينجا متعلق به من است. ملا دو سه بار اين اين سوال را تكرار كرد و همان جواب را شنيد. در آخر گفت: پس در اين صورت چرا ايستاده اي و آنها را نميخوري |
|
آشناي ملا |
ملا در بيابان ميگذشت. جمعي را ديد كه به خوردن طعام مشغولند. بدون تعارف پهلوي آنها نشسته شروع به خوردن كرد. يكي از حضار پرسيد: جنابعالي با كدام يك از ما آشنائيد؟ ملا غذا را نشان داده گفت: با ايشان |
|
صفحه بعدي |
|