|
حكايات و طنز هاي شيرين ملا نصرالدين صحفه ۷۴
زن بَدرنگ |
همسايه ها ملا را گول زده زن بدرنگي به او تحميل كردند. بعد از عروسي كه ملا خواست از خانه خارج شود، زنش گفت: خوب بود به من ياد ميدادي كه هر يك از خويشاوندان و دوستانت را چه قِسم احترام نموده و دوست بدارم. ملا گفت: سعي كن از من بدت بيايد باقي را خودت داني هر كه را ميخواهي دوست داشته باش |
|
اوليا را كِبري نيست
|
از ملا پرسيدند: چطور ميتواني ثابت كني كه اولياً هستي؟ ملا جواب داد: به هر درخت يا هر سنگ اشاره كنم نزد من ميايد. اتفاقا درخت چناري در مقابل او بود. گفتند: ممكن است به اين درخت اشاره كني كه نزديك بيايد؟ ملا سه مرتبه با لحن مخصوص گفت: بيا اي مبارك... ولي حتي يكي برگ هم از درخت جلوي او نيفتاد. پس ملا به طرف درخت رفت. گفتند: درخت را خواستي نيامد. خودت چرا رفتي؟ ملا جواب داد: اوليا را كِبري نيست. درخت پيش من نميايد من پيش او ميروم |
|
زن دوبينه |
ملا ميخواست زن بگيرد. همسايه ها از زني بسيار تعريف كردند كه ملا نديده عشق او شد. مخصوصا از چشمهاي شهلايش خيلي وصف كردند. بالاخره ملا تسلم شده او را عقد كرد. در شب عروسي خربوزه اي خريده به خانه آورد. زن كه دوبينه بود و همه چيز را دو تا ميديد به او اعتراض كرد كه چرا اسراف كرده دو خربوزه خريده است. ملا فهميد كه زن دوبينه است ولي چاره نداشت. در سر دسترخوان زن به ملا گفت: اين شخص كه پهلوي شما نشسته كيست؟ ملا گفت: هر چه را دو تا ببيني عيب ندارد ولي خواهش دارم من يكي را دو تا نبيني |
|
چرب تر
|
ملا از زنش پرسيد: امشب براي پلو چه نياز داريم؟ زن گفت: نيم من برنج و يك من روغن. ملا گفت: يك من روغن براي نيم من برنج؟ زن گفت: پلوي كه در بساط نيست بگذار اقلا چربي اش زياد باشد |
|
صفحه بعدي |
|