|
حكايات و طنز هاي شيرين ملا نصرالدين صحفه ۸۶
عرعر خر |
روزي همسايهً ملا آمده خر او را امانت خواست. ملا گفت: خر اينجا نيست. در اين بين صداي عرعر خر بلند شد. همسايه گفت: شما كه ميگوئيد خر در خانه نيست پس صداي عرعر چيست؟ ملا غضبناك شده گفت: عجب آدم دير باور و كم مدركي هستي. گفتار مرا با اين ريش سفيد قبول نميكني و عرعر الاغ را تصديق ميكني |
|
مصرف نشادُر
|
روزي ملا الاغ خود را برداشته براي آوردن هيزم اراده رفتن به كوهي كرد. در راه الاغ خسته شده ايستاد. رهگذري گفت: قدري نشادر به مقعد او بگذار تا راه بيفتد. ملا اين كار را كرد و الاغ بيچاره شروع به دويدن نمود. در بر گشتن از كوه نيز اين عمل را تكرار كرد و الاغ به سرعت هر چه تمام تر رفت. ملا چون از رسيدن به او ماًيوس شد ناچار مقداري نشادر نيز به خود استعمال نموده پيش از الاغ به منزل رسيد. در منزل هم از اثر سوزش ديوانه وار به هر طرف دويده بي تابي ميكرد. زنش هر قدر خواست او را آرام كند ميسر نشد. سبب را پرسيد. ملا رو به زن كرده گفت: اگر ميخواهي به من برسي قدري نشادر استعمال كني |
|
لطيفه |
شخصي پهلوي ملا نشسته بود. اتفاقا بادي از او خارج شد. براي از بين بردن صداي آن كفش خود را روي تخته كشيده به صدا در مياورد. ملا گفت: صداي آنرا از بين بردي براي بوي آن هم ميخواستي فكري بكني |
|
اين به جاي آن |
در اثناي سفر ملا در شهري مهمان حاكم بود. در سر دسترخوان حاكم را چندين مرتبه عطسه گرفته هر بار به طرف ملا رو نموده و عطسه ميكرد. ملا پرسيد: اين حركت شما پسنديده است؟ حاكم جواب داد: بلي در شهر ما آنرا عيب نميدانند. ملا بلافاصله بادي رها كرد. حاكم خشمگين شده گفت: چه مرد بي تربيه اي هستي كه در سر دسترخوان چنين حركت بيقاعده اي از تو سر ميزند. ملا جواب داد: در شهر ما اين حركت بيقاعده نيست و عيب شمرده نميشود |
|
صفحه بعدي |
|