|
حكايات و طنز هاي شيرين ملانصرالدين صحفه ۱۱
گوشت خريدن ملا |
روزي ملا نيم كيلو گوشت خريد و آنرا در كيسه انداخت و به خانه رفت. وقتي وارد خانه شد زنش در كنار حوض آب نشسته و مشغول شستن ظرف بود. ملا خواست گوشت را به او بدهد اما در همانوقت چشمش به پشكي (گربه اي) كه در گوشه حويلي نشسته بود و بوي مينگريست افتاد و بزنش گفت: زن من نيم كيلو يخ خريده ام آنرا براي شب درست كن. او اين را گفت و كيسه را در كنار ديوار حويلي گذاشت و خودش سر كارش رفت. زن به كيسه نگريست و گفت: مردكه احمق رفته به جاي گوشت يخ خريده. او پس از اين حرف سر گرم كار خود شد. پشك هم از فرصت استفاده كرده و تمام گوشت ها را خورد. شب وقتي ملا به خانه برگشت از زنش پرسيد: پس چرا گوشتي را كه صبح آوردم ى براي غذاي شب درست نكردي؟ زن با تعجب گفت: ولي تو كه گفتي آن يخ است. ملا با دست به سر زنش كوبيد و گفت: احمق بيچاره من به خاطر اين كه پشك نفهمد داخل كيسه چي است گفتم در آن يخ گذاشته ام. تو چرا باور كردي؟ |
|
ملا و پشك |
ملا پشكي داشت بسيار زيبا و خوش نقش و نگار, روزي متوجه شد كه بدن پشك بسيار چرك و كثيف شده است. تصميم گرفت آنرا بشويد. او پشك را برداشته و به كنار جوي آب رفت و مشغول شستن بدن پشك شد. مردي از انجا ميگذشت وقتي آن صحنه را ديد گفت: ملا براي چه پشك را ميشويي؟ ملا گفت: كثيف است ميخواهم پاك بشود. رهگذر گفت: ولي ممكن است پشك ناراحت بشود و بميرد. او اين را گفت و از اينجا رفت. اما وقتي برگشت متوجه شد كه پشك مرده و در كنار جوي آب افتاده و ملا هم نشسته به آن مينگرد. مرد مزبور گفت: نگفتم اگر پشك را بشويي خواهد مرد. ملا گفت: ولي او از شستن نمرد. مرد پرسيد: پس چطور شد كه جان سپرد؟ ملا گفت: من او را شستم و براي اينكه آب بدنش از بين برود تابش دادم آنوقت بود كه مرد |
|
آش سرد شده |
از ملا پرسيدند در زبان عربي به آش سرد شده چي ميگويند؟ ملا چون نميدانست پس از لحظه اي گفت: عرب ها هيچ وقت نميگذارند آش سرد شود |
|
صفحه بعدي |
|