|
حكايات و طنز هاي شيرين ملا نصرالدين صحفه ۷۷
همه حق داريد |
در زمان قضاوت شخصي نزد ملا آمده دعوائي طرح كرد و به طوري قضيه را بيان نمود كه كاملا خود را محق جلوه داد و پس از بيان مطلب از ملا پرسيد: راًي شما در اين باره چيست؟ ملا گفت: شما حق داريد. روز ديگر طرف دعوا آمده قضيه را طوري براي ملا شرح داد كه طرفش كاملا زور گفته و او مظلوم واقع شده و در آخر راًي ملا را پرسيد: ملا گفت: شما را در اين قضيه محق ميدانم. پس از رفتن آنها زن ملا كه از پشت در هر دو روز موضوع را شنيده بود نزدش آمده گفت: عجب... ملا اين چه قِسم قضاوت است درست است كه من قاضي نيستم ولي لااقل زن قاضي كه هستم و تا اندازه اي از اين چيز ها ميدانم تو به مدعي ميگوئي حق داري و به شخص طرفش هم حق ميدهي عاقبت اين كار به كجا خواهد رسيد؟ ملا با كمال خونسردي گفت: درست است زن عزيزم تو هم حق داري |
|
چهار نفر در تختخواب
|
ملا پس از فوت زنش همسر بيوه اي گرفت. ملا دائما از از زن سابق خود و زن هم از شوهر قبلي اش تعريف ميكردند. روزي ملا با زنش روي تخت خوابيده و هر يك تعريف جفت قبل خود را ميكردند. ناگاه ملا مشت محكمي به زن زده او را از تخت به زمين انداخت زن از اين ضربت بسيار رنجيده و روز بعد به پدرش شكايت كرد. پدر زن از ملا علت زدن دخترش را پرسيد، ملا گفت: تقصير از من نيست ما چهار نفر بوديم. من با زن سابقم، خانم با شوهر سابقش، تخت جاي نبود خانم افتاد |
|
تشويش فكر |
شب عيد زن ملا اُملت فراواني پخته بود. ملا كه اُملت را زياد دوست ميداشت كاملا خوشحال شد. بعد از آنكه شام را با لذت فراوان خوردند باقي مانده را براي چاشت فردا گذاشتند. در موقع خواب فكر باقي املت ها نگذاشت ملا بخوابد. ناچار زنش را بيدار كرده گفت: اي زن تو فكر مرا امشب مشوش كرده اي و خوابم را از بين برده اي بايستي چاره اي كرد. زن گفت: چه كنم؟ ملا گفت: باقي املت ها را بياور بخورم بلكه خوابم ببرد. زن گفت: مرد حيا كن تازه غذا خورده اي بخواب فردا آنرا خواهي خورد. ملا با اصرار تمام گفت: تا آنرا نياوري خوابم نميبرد. بالاخره زن ناچار شده باقي املت را آورد. ملا با شتاب و حرص تمام آنها را بلعيده فكرش را راحت نموده خوابيد |
|
|
|