|
حكايات و طنز هاي شيرين ملا نصرالدين صحفه ۴۵
الاغ مرده
|
يكروز ملا از راهي ميگذشت يكي از دوستانش او را ديده و گفت: ملا براي چه پياده ميروي پس خرت را چه كار كردي؟ ملا سرش را جنباند و گفت: متاسفانه دو روز قبل مرد و عمرش را به شما داد |
|
براي پنج دينار
|
ملا به خوراكه فروشي سر كوچه بدهكار بود و براي آنكه او پول خود را مطالبه نكند هرگز از جلوي مغازه وي نميگذشت. از قضا يك روز كه در بازار نشسته بود و با رفقايش حرف ميزد ناگهان مرد دكاندار كه از آنجا عبور ميكرد وي را ديد و نزدش رفته و يخه ملا را گرفت و گفت: براي چه فرار ميكني و طلب مرا نميدهي؟ ملا حرفي نزد و ساكت بر جايش باقي ماند. مرد بقال با صداي بلندتري فرياد زد: اگر پولم را ندهي آبرويت را ميبرم و به همه كس ميگويم كه چه مرد بد حسابي هستي. ملا ناگهان با عصبانيت گفت: من چقدر به تو بدهكار هستم كه اين قدر داد و فرياد به راه انداخته اي؟ دكاندار گفت: پنجاه دينار. ملا گفت: بسيار خوب بيست و پنج دينار آنرا فردا ميدهم و بيست دينار هم پس فردا حالا چقدر باقي مانده است؟ دكاندار گفت: پنج دينار. ملا فرياد كشيد: خوب، خجالت نميكشي كه براي پنج دينار اينطور داد و فرياد ميكني و آبروي مرا ميبري. برو چند روز ديگر خودم ميايم و پنج دينارت را ميدهم چون حالا پول سياه ندارم |
|
انار فروختن ملا |
يكروز ملا مقداري انار بار الاغ خويش كرده و به بازار برده بود تا بفروشد. او در كوچه و بازار فرياد ميزد: آهاي انار خوب داريم... آهاي انار خوب داريم. اما هر بار كه ملا عبارت بالا را به زبان مياورد الاغش هم دهانش را ميگشود و عرعر ميكرد. ملا وقتي چند بار به انارش تبليغ كرد و الاغ هم كارهاي او را تقليد نمود سر انجام عصباني شده فرياد زد: بيچاره چرا ساكت نميشوي من نميفهمم آيا تو انار ميفروشي يا من؟ اما الاغ باز هم عرعر كرد و ملا گفت: بسيار خوب حالا كه اينطور شده من ديگر حرفي نميزنم و تو عرعر كن تا ببينم آيا كسي حتي يك من انار خواهد خريد يا نه |
|
|
|