|
حكايات و طنز هاي شيرين ملا نصرالدين صحفه ۲۳
عمامه ملا |
ملا عمامه بزرگي بر سر گذاشته بود. مرد بيسوادي به نزد وي رفته و كاغذي به او داد و تقاضا كرد آنرا برايش بخواند. ملا گفت خواندن نميداند. مرد مزبور با تعجب به سرا پاي وي نگريست و گفت: اگر خواندن بلد نيستي پس عمامه به اين بزرگي را براي چه به سرت گذاشته اي؟ ملا بلافاصله امامه را از سر خود برداشته و بر سر آن مرد نهاد و گفت: بفرما اگر امامه داشتن دليل سواد دار بودن است و براي آدم سواد مياورد حالا كه تو آنرا بر سر داري كاغذ را بخوان |
|
دود كباب |
مرد فقيري از كنار دكان كباب فروشي ميگذشت. مرد كباب فروش گوشت ها را در سيخها كرده و به روي آتش نهاده باد ميزند و بوي خوش گوشت سرخ شده در فضا پراكنده شده بود. بيچاره مرد فقير چون گرسنه بود و پولي هم نداشت تا از كباب بخورد تكه نان خشكي را كه در توبره داشت خارج كرده و بر روي دود كباب گرفته به دهان گذاشت. او به همين ترتيب چند تكه نان خشك خورد و سپس براه افتاد تا از آنجا برود ولي مرد كباب فروش به سرعت از دكان خارج شده دست وي را گرفت و گفت: كجا ميروي پول دود كباب را كه خورده اي بده. از قضا ملا از آنجا ميگذشت جريان را ديد و متوجه شد كه مرد فقير التماس و زاري ميكند و تقاضا مينمايد او را رها كنند. ولي مرد كباب فروش ميخواست پول دودي را كه وي خورده است بگيرد. ملا دلش براي مرد فقير سوخت و جلو رفته به كباب فروش گفت: اين مرد را آزاد كن تا برود من پول دود كبابي را كه او خورده است ميدهم. كباب فروش قبول كرد و مرد فقير را رها كرد. ملا پس از رقتن فقير چند سكه از جيبش خارج كرده و در حال كه آنها را يكي پس از ديگري به روي زمين ميانداخت به مرد كباب فروش گفت: بيا اين هم صداي پول دودي كه آن مرد خورده، بشمار و تحويل بگير. مرد كباب فروش با حيرت به ملا نگريست و گفت: اين چه طرز پول دادن است مرد خدا؟ ملا همان طور كه پول ها را بر زمين ميانداخت تا صدايي از آنها بلند شود گفت: خوب جان من كسي كه دود كباب و بوي آنرا بفروشد و بخواهد براي آن پول بگيرد بايد به جاي پول صداي آنرا تحويل بگيرد |
|
|
|