صفحــــــــــــــــــــــــات
حكايات و طنز هاي شيرين ملا نصرالدين صحفه ۲۰

صداي خر
ملا پول طلائي در دست داشت و با آن بازي ميكرد. شخصي شنيده بودملا احمق است جلو آمده گفت: اين پول را به من بده هشت قطعه پول زرد مسي بگير. ملا گفت: به شرطي اينكار را ميكنم كه سه بار صداي خر كني. شخص قبول كرده سه بار عرعر كرد. ملا به او گفت: خوب الاغ جان تو با اين خريت فهميدي پول طلا خوب است اما من نفهميدم با پول مس تبديل كنم



فكر بكر
ملا در فصل تابستان به مسجد رفته پس از نماز در گوشه اي كفشها را زير سر گذاشته خوابيد. از قضا سرش از روي كفشها رد شده دزدي موقع را غنيمت شمرده كفشها را ربود. ملا كه از خواب برخاست كفشها را نديد. دانست كه دزد برده خواست تدبيري نمايد. لباسهايش را كشيده زير سرش گذاشت و خود را به خواب زد تا دزد را ديده كفشها را بگيرد. اتفاقا چون سرش را از روي لباس به روي زمين نرمي گذاشت خوابش برد و دزد فرصت را از دست نداده لباسها را هم ربود. و ملا از اين تدبير سودي نبرد



گريه و خنده
يك نفر قطب نمايي پيدا كرده بود و چون نميدانست آن چيست به نزد ملا آمده قطب نما را نشان وي داد و پرسيد كه آن چه ميباشد. ملا نگاهي به قطب نما كرده و بلافاصله شروع كرد به گريه كردن. اما چند دقيقه بعد بدون درنگ دست از گريه برداشت و شروع به خنده كرد. مرد مزبور با تعجب پرسيد: براي چه گريه كردي و به چه جهت خنديدي؟ ملا سرش را جنباند و گفت: گريستنم براي اين بود كه تو چقدر نادان استي كه نميداني چيز به اين كوچكي چه ميباشد. خنديدنم براي آن بود كه چون خوب دقت كردم متوجه شدم كه خودم هم نميدانم اين چيست


صفحه بعدي
Click here and read Mullah Nasrudin English jokes.
.براي خواندن فكاهي هاي ارسالي خوانندگان به اينجا كليك كنيد
Click Here and Submit Your Joke For Users Submitted Jokes pages.
اين سايت همينجا كليك كنيد Forum براي استفاده از

CopyRight © Afghanfun.com All right Reserved