|
حكايات و طنز هاي شيرين ملا نصرالدين صحفه ۴۴
ملاي وارونه كار
|
ملا روزي به بازار رفته و مقداري پياز و كچالو خريد و آنها را در كيسه اي ريخته و بر روي الاغش نهاد و خودش نيز سوار شده به طرف خانه به راه افتاد. در بين راه الاغ بيچاره كه از راه رفتن خسته شده بود شروع به عرعر كردن نمود. ملا نگاهي به وي انداخته و گفت: هان... فهميدم براي چه عرعر ميكني. او پس از اين حرف وارونه سوار بر الاغ شده و در حاليكه پشتش به طرف سر حيوان قرار داشت كيسه محتواي پياز و كچالو را به دست گرفت و در روبروي خود ميان زمين و هوا نگهداشت و دست ديگرش را نيز به زير بازوي دستي كه كيسه را گرفته بود قرار داد و گفت: خوب حالا سنگيني پياز و كچالو ها ترا ناراحت نميكند و ميتواني به راحتي راه بروي |
|
ببخشيد نميدانستم مال شماست
|
يكروز ملا از راهي ميگذشت كه دستمال بسته اي در روي زمين توجه اش را جلب كرد. ملا از روي الاغ خود پائين آمده و دستمال را برداشت و آنرا گشود. در ميان دستمال يك دست لباس شيك توجهش را جلب كرد. ملا با خوشحالي آنرا به دست گرفته و دست در جيبهاي آن نمود و در همان حال ميگفت: خدا را شكر بالاخره ما هم صاحب يك دست لباس شيك شديم. او همانطور كه جيب هاي لباس را ميگشت در يكي از آنها آينه اي پيدا كرد آنرا به مقابل خود گرفت و تا چشمش به عكس خويش كه در آينه ديده ميشد افتاد به خيال اينكه با صاحب لباس روبرو شده به سرعت لباس ها را به زمين گذاشت و خطاب به تصوير خود در آينه گفت: ببخشيد قربان نميدانستم اين لباس ها مال شما است وگرنه آنرا از روي زمين بر نميداشتم |
|
بگذار ببرد |
ملا صندوقچه اي داشت كه هميشه پولها و جواهرات زنش را در آن ميگذاشت. يكشب دزدي به خانه آمده و صندوقچه را برداشت و به طرف حويلي شروع به دويدن كرد. زن ملا از خواب بيدار شد و تا دزد را ديد ملا را از خواب بيدار ساخته گفت: ملا... بلند شو دزدي به خانه آمده و صندوقچه جواهرات و پولهايمان را برده است برخيز و او را دستگير كن. ملا خميازه اي كشيد و گفت: زن تو چقدر بي عقل هستي كليد قفل صندوقچه پيش من است و او كاري نميتواند بكند |
|
|
|