|
حكايات و طنز هاي شيرين ملا نصرالدين صحفه ۱۲
راهنمائي ملا
|
روزي شخصي تفنگچه اي پيدا كرد و آنرا نزد ملا برد و از او پرسيد: ملا جان بگو اين چي است؟ ملا نگاهي به تفنگچه انداخت و گفت: آن چپق (چلم) فرنگي است. مردي كه تفنگچه را پيدا كرده بود خوشحال شد و آنرا به دهان خود گذارده و خواست بكشد. اما ناگهان گلوله اي فير شد و مردكه بيچاره نقش زمين شد. ملا نگاهي به جسد بي جان او انداخت و گفت: عجب تمباكوي خوبي داخل اين چپق بود تا يك پك كشيد نشه شد و روي زمين افتاد |
|
حماقت ملا
|
روزي ملا چاينك بسيار قشنگي خريد و به طرف خانه اش رفت. اما در بين راه با خود فكر كرد خوب اگر اين چاينك در خانه به زمين بخورد و بشكند آنوقت من از كجا يك چيني بند زن پيدا كنم تا تكه هاي آنرا بند بزند؟ او قدري در اين باره فكر كرد و سرانجام با خود گفت: بسيار خوب پس پس بهتر است حالا كه در بازار هستم چيني بند زن هم در اينجا است چاينك را خودم بشكنم و بدهم بند بزند. او پس از اين حرف چاينك را به زمين زد و تكه هاي آنرا برداشته و بطرف چيني بند زني كه در آن نزديكي بود رفت و از وي خواست تا آنرا بند بزند |
|
عزاداري جوجه ها |
ملا مرغ بزرگ و خوبي داشت كه چند جوجه بدنيا آورده بود. از قضا يك روز مرغ مرد و ملا پس از مردن وي چند تكه پارچه سياه رنگ كوچك برداشته و ميانش را سوراخ كرده و به گردن جوجه هاي مرغ انداخت. يكي از دوستانش كه آن صحنه را ديده بود، پرسيد براي چه آن كار را كرده است. ملا گفت: دوست عزيز مادر اين جوجه ها مرده است و آنها براي وي عزادار هستند |
|
صفحه بعدي |
|