|
حكايات و طنز هاي شيرين ملانصرالدين صحفه ۳۴
شوخي كد خدا |
يكروز ملا به اتفاق كد خدا به حمام رفته بود. كد خدا همانطور كه بدن خود را ميشست از ملا پرسيد: راستي اگر من كد خدا نبودم و فقط يك غلام بودم چه ارزشي داشتم. ملا فكري كرد و گفت: ده دينار. كد خدا عصباني شد و گفت: احمق جان.... فقط لنگي كه بر بدن خود بسته ام ده دينار قيمت دارد. ملا بلافاصله گفت: خوب من هم قيمت لنگ را گفتم وگر نه خودت كه ارزشي نداري |
|
رقابت زنها
|
ملا نزد رفيقش رفته گفت: خيلي دلم برايت ميسوزد. رفيقش پرسيد: به چه سبب؟ ملا جواب داد: امروز من بعد از مرافعه ها كه نزديك بود به طلاق بكشد به بازار رفته براي زنم جوراب و پيراهن و كفش نو خريدم. رفيقش گفت: به من چه ربطي دارد؟ ملا جواب داد: زن تو با زن من رفت و آمد دارد. قطعا وقتي جوراب و پيراهن و كفش نو را به پاي زن من ببيند تكليف معلوم است. رفيق ملا كه وخامت كار را فهميد فورا در صدد تهيهً پول برآمد |
|
نمونه تيراندازي |
روزي بزرگان شهر با حاكم در بيرون شهر به تير اندازي مشغول بودند. حاكم امر كرد همه بايستي هنر خود را بنمايانند. به ملا كه نوبت رسيد تيري در كمان گذاشته رها كرد ولي به نشانه نخورد. گفت: پدرم اينطور تير مي انداخت. مرتبهً دوم تير انداخت به نشانه نخورد. گفت: برادرم اينطور تير مي انداخت. در مرتبه سوم اتفاقا تير به نشانه خورد. گفت: خودم هميشه اينطور تير مي اندازم |
|
صفحه بعدي |
|