صفحــــــــــــــــــــــــات
حكايات و طنز هاي شيرين ملا نصرالدين صحفه ۵۴
پسر ملا
روزي ملا روي منبر بود و جمع كثيري منتظر شنيدن موعظهء او بودند. ولي ملا هر چه فكر كرد چيزي به خاطرش نرسيد كه بگويد. بالاخره گفت: اي مردم شما ميدانيد كه من در موعظه چقدر سابقه و اطلاع دارم ولي امروز هر چه فكر كردم چيزي به خاطرم نرسيد تا براي شما بگويم. پسر ملا كه در بين جمع نشسته بود بر خاسته و گفت: بابا حتي از منبر پائين آمدن هم به خاطرت نرسيد؟ مردم از اين حرف تعجب كرده و گفتند حقا كه پسر ملا است. ملا شكر خدا را به جا آورد كه به او چنين پسري داده و از منبر پائين آمد


آواز از دور
ملا در صحرا با صداي بلند آواز خوانده و ميدويد. عابري پرسيد: ملا اگر ميخواني پس دويدنت براي چيست؟ ملا جواب داد: ميگويند آواز من از دور خوش است. ميدوم تا آواز خود را از دور بشنوم


قي كردن
ملا را بيماري پديد آمد. به طبيب مراجعه كرد. طبيب نبض او را گرفته و گفت: علاج تو اين است كه هر روز مرغي در روغن پخته با عسل و زعفران آميخته و بخوري و قي كني. ملا گفت: خدا عقلت را زياد كند اگر كسي چنين غذائي خورده و قي كرده باشد، من في الفور آنرا ميخورم


گيوه ملا
ملا در مكاني غريب كه مردمان مشكوك در آن بودند با گيوه نماز ميخواند. دزدي كه به گيوه اش هدف گرفته بود تا او را بدزدد گفت: گمان دارم با گيوه نماز درست نباشد. ملا گفت: اگر نماز درست نباشد به جايش گيوه در بيت باشد


Click here and read Mullah Nasrudin English jokes.
.براي خواندن فكاهي هاي ارسالي خوانندگان به اينجا كليك كنيد
Click Here and Submit Your Joke For Users Submitted Jokes pages.
اين سايت همينجا كليك كنيد Forum براي استفاده از

CopyRight © Afghanfun.com All right Reserved