صفحــــــــــــــــــــــــات
حكايات و طنز هاي شيرين ملا نصرالدين صحفه ۲۵

خاطره ملا
شخصي به ملا گفت: انگشترت را به من بده تا هر وقت آنرا ببينم به ياد تو بيفتم. ملا گفت: انگشتر را نميدهم. و تو هر وقت انگشتت را نگاه كردي ياد بياور كه انگشتر را از من خواستي من ندادم



سبب گريه
ملا در جنازه يكي از متمولين به آواز بلند گريه ميكرد. يكي از مشايعين او را تسليت داده پرسيد: مرحوم با شما منسوب بود؟ ملا گفت: نه، سبب گريهً منهم همين است كه هيچ نسبتي به او ندارم



عقل ملا
پسر ملا در كنارجوي آب ايستاده و نان ميخورد. تكه اي از نانش به جوي آب افتاد. نگاه كرده عكس خود را كه نان در دهان داشت در جوي آب ديد. نزد ملا رفته گفت: پدر يك بچه در جوي آب نان مرا گرفت. ملا گفت: صبر كن ميروم از او ميگيرم. ملا چون به كنار جوي آب رفت عكس خود را در آب ديده گفت: احمق با اين ريش بلندت خجالت نكشيدي نان بچه مرا گرفتي



احوال پرسي ملا
ملا به بالين بيماري رفت تا حال و احوالي از او بپرسد. مريض در جواب ملا كه از حالش پرسيده بود گفت: تب شديدي داشتم و گردنم هم سخت به درد آمده است ولي خدا را شكر تب دو روز است شكسته اما گردنم دو روز است درد ميكند. ملا فكري كرد و گفت: غصه نخور من دعا آن هم تا دو روز ديگر بشكند

صفحه بعدي
Click here and read Mullah Nasrudin English jokes.
.براي خواندن فكاهي هاي ارسالي خوانندگان به اينجا كليك كنيد
Click Here and Submit Your Joke For Users Submitted Jokes pages.
اين سايت همينجا كليك كنيد Forum براي استفاده از

CopyRight © Afghanfun.com All right Reserved