|
حكايات و طنز هاي شيرين ملا نصرالدين صحفه ۵۷
لطيفه |
پدر ملا به او گفت: غذا را آورده دروازه را بسته كن. ملا گفت: اجازه بدهيد اول دروازه را بسته كنم بعد غذا را حاضر كنم |
|
دعوت نكردن ملا |
همسايه ملا مهماني اي ترتيب داده و جمعي را دعوت كرده بود. ملا را خبر نكرد. ملا تدبيري انديشيد. موقع شام غذا و كاغذ پاكتي برداشته به خانه همسايه رفت و آنرا به دست صاحبخانه داد و خود بدون تعارف سر دسترخوان نشسته شروع به خوردن كرد. صاحبخانه به پاكت نگاه كرد و گفت: روي پاكت كه چيزي نوشته نشده است. ملا در حالي كه لقمه هاي بزرگ برميداشت گفت: بلي... اين كاغذ و پاكت را براي شما آوردم كه بعد از اين براي صرفه جوئي در يك كاغذ و پاكت دعوت امثال مرا فراموش نكنيد |
|
خودش ميداند |
گاوي وارد مزرعه ملا شده و به خوردن زراعت و خرابي مشغول شد. ملا چوبي برداشته گاو را دنبال كرد. ولي هر چه دويد به او نرسيد. بعد از چند روز آن گاو را براي فروش به ميدان آوردند. ملا چوبي برداشته به زدن گاو مشغول شد. پرسيدند: چرا حيوان را ميزني؟ ملا گفت: هيچ نگوئيد كه خود گاو گناهش را ميداند و هر چه لت ميخورد هيچ نميگويد |
|
مرض عجيب |
در نزديك نل آب ملا ادرار ميريخت. اتفاقا نل آب هم چكه كرده و صداي شرشرش به گوش ميرسد. ملا خيال كرد صداي ادرار اوست. مدتي همينطور نشست. نزديك ظهر شخصي آمده پرسيد: ملا دو ساعت است اينجا براي چه نشسته اي؟ ملا گفت: نميدانم چه مرضي مرا گرفته كه ادرارم تمام نميشود |
|
صفحه بعدي |
|