|
حكايات و طنز هاي شيرين ملا نصرالدين صحفه ۸۴
آفرين |
ملا با حاكم و جمعي به شكار رفتند. آهوئي پديدار شد. حاكم تير انداخت ولي به شكار نخورد. ملا گفت: آفرينت. حاكم برآشفت كه مرا مسخره ميكني؟ ملا گفت: خير آفرينت را به آهو گفتم |
|
خواب ملا |
ملا در خواب ديد گنجي يافته و بر دوش ميبرد و از سنگيني آن تُنبانش را نجس كرده. از خواب برخاست زنش صرو صدا راه انداخت كه مرد حسابي خجالت نميكشي مثل اطفال تنبانت را كثيف ميكني؟ ملا گفت: ضعيفه اگر تمام خوابم راست برآمده بود حالا دست و پايم را ميبوسيدي. چه كنم كه نصفش بيشتر راست نشد |
|
غربال ملا |
ملا خواست از طاقچه چيزي بردارد غربالي پر از پياز به سرش خورده سرش را به درد آورد. ملا غضبناك شده غربال را برداشته و به شدت به زمين زد. غربال از زمين جسته به پيشاني اش خورده خون روان شد. ملا از آشپزخانه كارد بلندي آورده گفت: غربال حالا اگر جراًت داري پيش بيا تا شكمت را پاره كنم |
|
خوراك كبوتر |
شخصي ماست خورد و مقداري به ريشش چكيد. ملا از او پرسيد: چه خورده اي؟ گفت: كبوتر. ملا گفت: دانستم. پرسيد از كجا؟ ملا جواب داد: از فضله اش كه بر ريشت نمودار است |
|
نذر ملا |
خر ملا گم شد. نذر كرد اگر آنرا يافت ده دينار صرف زيارت محل كند. پس از چند دقيقه خر پيدا شد. ملا به زيارت رفته و گفت: چون معلوم شد نذرت گيراست نذر ميكنم اگر صد دينار پول مفت امروز به من برسد ده دينار نذر اولي را با ده دينار ديگر برايت خرچ ميكنم |
|
صفحه بعدي |
|