|
حكايات و طنز هاي شيرين ملا نصرالدين صحفه ۲۹
صرفه جوئي
|
يك روز دوستان ملا او را ديدند كه يك دست و يك چشم و يك پا و يك سوراخ بيني و يك گوش خود را بسته است. به خيال اين كه مريض ميباشد شب به خانه اش رفته و با دلسوزي گفتند: خدا بد ندهد.... جناب ملا، بلا دور...باشد چه شده و براي چه دست و پايت و سرو چشمت را بسته اي؟ ملا لبخندي زد و گفت: من كاملا سالم هستم. مگر براي اينكه صرفه جوئي كنم و اعضاي بدنم را بي جهت به كار نياندازم نيمي از آنها را بسته ام |
|
كله پاچه فروختن ملا
|
ملا مقداري كله و پاچه خريده و به بازار برد تا بفروشد ولي به جاي آنكه صدا بزند و از كله و پاچه هاي خود تعريف كند ميگفت: آهاي مردم بادنجان خوب دارم، كدوي حلوايي خوب دارم..... مردم به دورش جمع شدند و يكي پرسيد: تو كه كله پاچه ميفروشي پس براي چه از كدو و بادنجان تعريف ميكني؟ ملا دستش را به روي بيني خود نهاده و بالاي بام خانه اي را نشان داد و گفت: مگر آن پشكي (گربه اي) را كه آنجا كمين كرده نمي بينيد. من مخصوصا اينطور ميگويم كه او نفهمد من كله و پاچه دارم و بيايد همه اش را بخورد |
|
كار كردن شكم ملا |
يك روز ملا در خانه خوابيد و به دنبال كار نرفت. زنش وقتي او را ديد كه خوابيده گفت: ملا براي چه خوابيده اي و به دنبال كار نميروي؟ ملا گفت: تا كي من كار كنم و شكمم بخورد، بگذار يكروز هم او كار كند تا من بخورم |
|
چرا پياده ميروي
|
ملا خرش را جلو گذاشته و خودش با وجود آنكه باري بر روي بدن الاغ نبود سوار نشده و پياده از دنبالش حركت ميكرد. شخصي اين صحنه را ديد و پرسيد: براي چه سوار الاغ نميشوي و پياده ميروي؟ ملا گفت: مگر من از اين الاغ كمتر ام كه آن پياده برود ولي من سوار شوم |
|
صفحه بعدي |
|