|
حكايات و طنز هاي شيرين ملا نصرالدين صحفه ۳۱
بي عقلي |
سگي به مسجدي رفت. جمعي در اطرافش گرد آمده حيوان را ميزدند. ملا جلو رفته گفت: اين حيوان از روي شعور اين كار را نكرده كه شما او را عذاب ميدهيد. من كه عقل دارم چرا هيچ وقت داخل مسجد نميشوم |
|
گوساله ملا
|
در صحرا ملا خواست گوساله اش را گرفته به خانه ببرد. گوساله آنقدر خيز و جست كرده فرار كرد كه ملا خسته شد پس ملا او را گذاشته به خانه رفته چوبي برداشته شروع كرد به زدن مادر گوساله. زنش جلو آمده پرسيد: چرا گاو را ميزني، مگر ديوانه شده اي؟ ملا گفت: از بس حرام زاده است يكساعت با گوساله اش تلاش كرده نتوانستم او را بگيرم و به خانه بياورم. اگر اين گاو خيزك زدن و گريختن را به او ياد نميداد گوسالهً شش ماهه مرا اينقدر اذيت نميكرد |
|
تدبير ملا
|
شبي در فصل تابستان كه ملا با زنش روي بام خوابيده بودند، دزدي ناشي به بام آمد. ملا ورود او را فهميده و دانست كه خيال دارد در صحن خانه دستبردي بزند. تدبيري كرده بدون اينكه بفهماند از آمدن دزد آگاه شده با زنش صحبت كنان گفت: ديشب را نپرسيدي بعد از نصف شب من بدون صدا كردن تو با اينكه درب بام بسته بود چطور به صحن خانه رفتم. زن گفت: راستي فراموش كردم چطور رفتيد؟ ملا گفت: خيلي آسان، اين اسم اعظم را خوانده از بالاي بام مهتاب را به دست گرفته به آساني به صحن حويلي رسيدم. دزد از ياد گرفتن اين موضوع خيلي خرسند شد و خواست به تقليد از ملا از راه مهتاب به صحن خانه وارد شود ولي خواندن اسم اعظم با افتادن او ميان خانه برابر بوده باعث شكستن سر و پايش گرديد. ملا به زنش گفت: برخيز چراغ بياور ببينم كي بود كه به خانه آمد. دزد گفت: شتاب لازم نيست مادام كه تو اسم اعظم ميداني و من هم به اين حماقت هستم با پاي شكسته در خانه تو مهمان بوده و تا چند روز ديگر هم از جاي خود برنميخيزم |
|
|
|