|
حكايات و طنز هاي شيرين ملا نصرالدين صحفه ۱۰۹
دختر كاكاي ملا
|
دختر كاكاي ملا نامزد او بود ولي شوهر بهتري نصيبش شده ملا را جواب كرد. پس از سه سال شوهر او به مرض سكته دنيا را وداع گفت. ملا كه براي تسليت نزدش رفته بود گفت: خدا را شكر كه ترا به من ندادند ورنه امروز سرنوشت شوهر ترا من بايد تحمل كرده باشم. دختر كاكا كه انتظار داشت ملا با اطلاع از ثروتي كه به او رسيده خيلي بيش از اين مهربان باشد از گفتار او رنجيده و ديگر به منزل خويش راهش نداد |
|
خواب راحت |
خانه ملا آتش گرفت و در نتيجه عيالش تلف شد. يكي از دوستان كه براي تسليت آمده بود پرسيد: ملا هيچ راهي براي رهائي عيالتان نداشتيد؟ ملا گفت: چرا نه، ولي چون تازه به خواب ناز رفته بود حيفم آمد خوابش را حرام نمايم |
|
تنبلي عجيب |
ملا و زنش به خاطر بستان درب خانه نزاع كرده قرار گذاشتند هر كس اول حرف بزند اين كار را به عهده او بگذارند. اتفاقا گدائي دست بدر خانه زد و چون آنرا باز ديد وارد خانه شد. ملا و زنش را ديد كه سر دسترخوان غذا هستند. ولي تعجب كرد كه او را ديدند اما هيچ چيزي نگفتند. پس نزديك آنها رفته سر دسترخوان نشسته و مشغول غذا خوردن شد. باز هم زن و شوهر چيزي نگفتند. گدا كه اين موضوع را ديد پس از سير شدن به عنوان تمسخر قطعه استخواني برداشته با ريسمان به گردن ملا آويخت و رفت. در اين بين سگي وارد خانه شده استخوان را بر گردن ملا ديده به طرف آن پريد و به دندان گرفته خواست بيرون ببرد. ملا هم كه بند استخوان مثل افسار به گردنش آويخته بود از ترس اينكه مبادا حرف بزند مجبور شد دنبال سگ برودو در وقتي كه از درب خانه بيرون ميرفت ناگهان زنش فرياد زد: از شنيدن اين حرف ملا جاني گرفته اول سگ را زده بيرون كرد و بعد برگشته به زنش گفت: بلند شو خودت درب را بسته كن و بعد از اين مرا در اين باب به زحمت مينداز |
|
صفحه بعدي |
|