صفحــــــــــــــــــــــــات
حكايات و طنز هاي شيرين ملا نصرالدين صحفه ۵۸
پاسخ شكم پرست
پدر ملا پولي به او داد تا براي چاشت كله گوسفند بخرد. ملا كله را خريده و در بين راه كمي از گوشت آنرا خورد. چون لذيذ بود باقي را هم خورد و استخوانش را نزد پدر برد. پدرش پرسيد: اين كه استخوان خالي است. گوشت كله كو؟ ملا گفت: كر بود. پرسيد: زبانش كو؟ ملا گفت: گنگ و بي زبان بود. پرسيد: چشمش كو؟ ملا گفت: كور بود. پرسيد: پوست سرش چه شده؟ ملا گفت: بيچاره كل هم بود ولي به جايش اين همه دندانهاي محكمي داشت كه حتي يكي هم نريخته

قول
روزي ملا به همسايه خسيس خود گفت: چرا هيچ وقت مرا دعوت نميكني؟ همسايه گفت: چون اشتهايت زياد است و هنوز لقمه به دهان نگذاشته لقمهء ديگر بر ميداري. ملا گفت: اگر مرا مهمان كني قول ميدهم بين هر دو لقمه دو ركعت نماز بخوانم

حمام
در حمام دلاكي ملا را كيسه ميكشيد. چون از پهلوئي به پهلوي ديگري خواست برگردد در حين برخاستن خايه دلاك نمايان شد. ملا خايه او را گرفت. دلاك فرياد كرد و گفت: چه ميكني؟ ملا جواب داد: ترسيدم بيفتي نگاهت داشتم

خوراك همه چيز
روزي ملا نيم من گوشت خريده به منزل آورد و از زنش پرسيد: با اين گوشت چه ميتوان پخت. زن گفت: همه چيز. ملا گفت: پس امشب همه چيز بپز

پدر خود شدن
در جواني شبي ملا به رختخواب كنيز پدرش وارد شد. زن با كمال تعجب پرسيد: چه ميخواهي؟ ملا گفت: مگر نميبيني كه من پدر هستم

صفحه بعدي
Click here and read Mullah Nasrudin English jokes.
.براي خواندن فكاهي هاي ارسالي خوانندگان به اينجا كليك كنيد
Click Here and Submit Your Joke For Users Submitted Jokes pages.
اين سايت همينجا كليك كنيد Forum براي استفاده از

CopyRight © Afghanfun.com All right Reserved