صفحــــــــــــــــــــــــات
حكايات و طنز هاي شيرين ملا نصرالدين صحفه ۷۰
صداي كمانچه
شبي دير وقت، ملا با نوكرش عماد از مهماني بر ميگشتند. در اثناي راه چند نفر دزد را ديدند كه دُكاني را گشوده ميخواهند اثاث آنرا به يغما ببرند. ملا فكر كرد كه طرف شدن با آنها بي صرفه است و به ضرر خودش تمام ميشود. اعتنا نكرده و در رفتن شتاب كرد. نوكرش كه شتاب مرا را ديد دويده به او رسيد و گفت: صداي خش و خش را ملتفت نشديد چه بود؟ ملا گفت: جمعي مشغول كمانچه زدن بودند. نوكر گفت: پس چرا صدايش نميايد؟ ملا جواب داد: صداي اين نوع كمانچه هميشه چند ساعت بعد شنيده ميشود


اقدم كن
ملا در خواب ديد كه زنهاي همسايه جمع شده به زور ميخواهند زن جواني به او بدهند و او ناز ميكند. از خواب پريد و از زنان همسايه اثري نديد در عوض زنش را ديد كه در پهلويش خوابيده پس با عجلهً تمام او را از خواب بيدار كرده و گفت: زود بيدار شو بي تعصب، نميبيني زنان همسايه به زور ميخواهند به من زن به اين زيبائي بدهند. تو اگر راضي نيستي هر اقدامي داري بكن ورنه بعد ها حق گله نداري


پنج انگشتي
شخصي ملا را ديد كه با انگشتهاي تمام غذا ميخورد. پرسيد: چرا با پنج انگشت غذا ميخوري؟ ملا جواب داد: زيرا شش انگشت ندارم


رسم اين شهر
اميري به شهر ملا آمده بود. در مجلس مهماني كه به افتخار او داده بودند گيلاسي شربت خورده و عطسه كرد. يكي از حضار به جاي عافيت باشد اشتباه كرده گفت: مرحبا. امير تصور كرد او را دست انداخته اند. متغير شد. ملا رو به امير كرد و گفت: گويا امير مطلع نباشند كه عادت شهر ما اين است كه پس از عطسه مرحبا ميگويند و مانند شهر شما عافيت باشد نميگويند
صفحه بعدي
Click here and read Mullah Nasrudin English jokes.
.براي خواندن فكاهي هاي ارسالي خوانندگان به اينجا كليك كنيد
Click Here and Submit Your Joke For Users Submitted Jokes pages.
اين سايت همينجا كليك كنيد Forum براي استفاده از

CopyRight © Afghanfun.com All right Reserved