|
حكايات و طنز هاي شيرين ملا نصرالدين صحفه ۵۹
رها كند تا رها كنم |
ملا به مسجد رفته در صف اول و پشت سر امام به نماز ايستاد. پيراهنش كوتاه بود و به هنگام ركوع خايه هايش نمايان شد. شخصي از عقب خايه هاي او را گرفته فشار داد. ملا هم دست برد و خايه هاي امام را گرفت و فشار داد. امام هر چه تسبيح فرستاد ملا دست برنداشت. بالاخره ملا گفت: اينها فايده ندارد. به سرت قسم تا خايه ام را رها نكنند دست از هاي تو بر نخواهم داشت |
|
بهترين نعمت خدا |
ملا به مهماني رفته بود. برايش ژاله آوردند. در اثناي خوردن شخصي از او پرسيد: اينكه ميخوري چه نام دارد؟ ملا گفت: چنانچه شنيده ام حمام بهترين نعمت خدا باشد. يقين دارم اينكه ميخورم حمام باشد |
|
خيال بد
|
ملا با يكي از رفقا به ده ميرفتند و همراه هر كدام يك قرص نان بود. رفيق ملا به او گفت: بيا شراكت غذاي خوبي صرف كنيم. ملا گفت: جز دو قرص نان چيز ديگري كه نداريم، اگر خيال بدي نداري تو نان خودت را بخور و من نان خود را |
|
نگهداري دروازه
|
مادر ملا به او گفت: من ميخواهم به كنار حوض بروم. تا برگشتن من از دروازه خانه محافظت كن. ملا مدتي نشست. در اين اثنا پسر خاله اش آمده پيغام آورد كه امشب من و مادرم مهمان شما خواهيم بود. به مادرت خبر بده. ملا فكر كرد اطاعت از امر مادر لازم است و از طرفي پيغام خاله را هم بايد برساند، پس دروازه را از چهار چوب بيرون آورده و در سر شانه گرفته به جانب حوض رفت. مادرش او را ديده و پرسيد: اين چه شكل است؟ ملا گفت: خاله ام پيغام داد كه با پسرش امشب به مهماني نزد ما ميايند خواستم پيغام را برسانم و براي اطاعت از فرمايش شما و حفظ دروازه آنرا برداشته همراه آوردم |
|
صفحه بعدي |
|