|
حكايات و طنز هاي شيرين ملا نصرالدين صحفه ۴۶
پرسيدنش صحيح نيست
|
روزي شخصي ظرف سربسته اي نزد ملا آورد و به امانت گذاشت تا پس از چند روز آمده آنرا بگيرد. پس از رفتن آن شخص ملا در ظرف را گشود و ديد در داخل آن عسل بسيار خوبي است. انگشتي از آن خورد، ديد بسيار لذيذ است. ملا هر وقت ميرفت و بر ميگشت، يك انگشت از آن ميخورد تا اينكه عسل تمام شد پس در ظرف را بسته در گوشه اي گذاشت. ملا به سبب خوردن عسل زياد پس از دو سه روز بيمار شد. وقتي آن شخص آمد و امانت خود را خواست، ملا ظرف خالي را نشان داد. آن شخص ظرف را برداشته آنرا خيلي سبك ديد و چون درش را گشود آنرا خالي يافت. از ملا پرسيد: محتويات اين ظرف چه شده؟ ملا گفت: بيماري مرا نگريسته از اين پرسش صرف نظر كن |
|
خوابم پريده |
ملا بعد از نصف شب از خانه اش خارج شده و در كوچه ها ميگشت. چوكي دار شهر (داروغه) به وي رسيد و پرسيد: ملا اين وقت شب در كوچه ها چه ميكني؟ ملا جواب داد: خان چوكي دار صاحب، خدا مبتلايت نكند، سر شب خوابم پريد و چند ساعت است هر چه ميگردم به گردش نميرسم |
|
صرفه جوئي ملا |
وقتي ملا كم پول شد با خود انديشيد كه بايد صرفه جوئي كند. با خود قرار گذاشت كه عجالتا از جو روزانه خرش قدري كم كند. مدتي چند مشت روزانه جو را به خرش كمتر ميداد. ديد حيوان حيوان چندان فرقي نكرده. كمتر كرد و به همين ترتيب ادامه داد تا الاغ از حال طبيعي خارج شده و به كلي لاغر گشت و بالاخره يكروز الاغ مرد. وقتي كه مرا خرش را به آن حال ديد گفت: خوب به رياضت كشيدن عادت كرده بودي ولي افسوس كه اجل مهلت ات نداد |
|
صفحه بعدي |
|