صفحــــــــــــــــــــــــات
فكاهي هاي ارسالي خوانندگان اين سايت صفحه ۸

بال

یک دختر که سال ها میشد در خارج از کشور و در امریکا زندگی میکرد همرای یک مرد خارجی ازدواج کرد که نام وی بال بود. تصادف یکروز مادر دختر برای وی زنگ زد که او در همین لحظه هراه با شوهر اش غذا میخوردند. در جریان احوالپرسی مادر از دخترش پرسید که حالا چی میکنی؟ دختر در جواب گفت: مادر جان من همرای بال غذا میخورم. مادرش تعجب نموده گفت: دخترم در امریکا قاشق یافت نمیشود که با بیل غذا میخوری؟

فرستنده: کنشکا احمدی از فنلند


لغمانی
یکروز یک لغمانی میرود شهر. در نزدیک فروشگاه که میرسد یک پای بوت اش پاره میشود. نزد موچی (کفاش) میرود و سفارش میدهد تا کفش پاره اش را بدوزد و خودش هم در کنار او میشیند. بعد از لحظه ای کاسه ای را میبیند که داخل آن چند تکه چرم در داخل آب است. او فکر میکند که شوربا است و یک نان را ریزه ریزه کرده داخل آن میریزد و نوش جان میکند. بعد از خوردن رو به موچی میکند و میگوید: شوربا خو خوشمزه بود اما گوشت اش سخت مانده بود
فرستنده: کنشکا احمدی از فنلند

ی
ی ی ی ی ی ی ی. ی ی ی . ی ی ی ی ی . ی ی Ȑی ی ǘ ی ی یی ʘ یی ی Ȑی ی . ی ی ی ʘ ی ʘ ی ی ی ی ی ǘ Ȑی. ی ی ی ی ی : ی ی ی یی
:
Click here and read Mullah Nasrudin English jokes.
براي خواندن حكايات و طنز هاي شيرين ملا نصرالدين به اينجا كليك كنيد
Click Here and Submit Your Joke For Users Submitted Jokes pages.
اين سايت همينجا كليك كنيد Forum براي استفاده از

CopyRight © Afghanfun.com All right Reserved