صفحــــــــــــــــــــــــات
ملاه نصرالدين وخوابش
يك شب ملانصرالدين سر بام خانه اش خوابيده بود. نيمه هاي شب كه پهلو گشتاند از سر بام افتاد داخل كوچه. از سر و صدا همسايه هاي ملا از خواب بيدار شده نزد ملاه آمدند و از او پرسيدند كه سر و صدا چي بود. ملاه در جواب گفت وللا راستشه بپرسين من خودم هم همين حالا رسيدم. نميدانم چي گپ شده
فرستنده مريم


ملا
يك نفرپيش ملا رفت و از ملا پرسيد. اگر آدم وضو داشته باشد و يك وضوي ديگر هم سرش كند چي ميشود؟ ملا در جواب گفت مثل اين است كه يك حويلي آهني داشته باشي و يكي ديگر هم سرش آباد كني. شخص باز هم پرسيد اگر باز هم آدم وضوي سوم كندچي؟ ملا گفت باز هم يك حويلي آهني ديگر بسازي. شخص گفت لعنت به اينطور حويلي آهني كه با يك گوز چپه ميشود
فرستنده: افسون از دنمارك


ملانصرالدين
يك روز ملانصرالدين در لب جوي نشسته بود و وضو ميكرد. تصادف يك پاي كلوش اش داخل جوي آب افتاد. هر قدر تلاش كرد كلوش را پيدا نتوانست. در آخر كه عصابش خراب شده بود يك گوز زد و به جوي گفت وضويت را پس بگير و كلوش مرا لطفا پس بده
فرستنده: افسون از دنمارك



Click here and read Mullah Nasrudin English jokes.
.براي خواندن فكاهي هاي ارسالي خوانندگان به اينجا كليك كنيد
Click Here and Submit Your Joke For Users Submitted Jokes pages.
اين سايت همينجا كليك كنيد Forum براي استفاده از

CopyRight © Afghanfun.com All right Reserved